صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
504
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
زبير پسر عوام را به فرماندهى جناح چپ منصوب كرد و پرچم پيامبر نيز با او بود . به زبير امر فرمود از بالاى مكه و از طرف « كدا » « 1 » وارد شهر شود و پرچم خويش را بر بالاى تپهء حجون در زمين نصب كند و در آنجا بماند تا من به آنجا مىرسم . ابو عبيده نيز فرماندهء مبارزان پياده و بىاسلحه بود . پيامبر به او دستور فرمود وسط وادى مكه را در پيش گيرد و از آنجا [ در برابر كوه هندى ] به مكه درآيند تا به خدمت پيامبر مىرسد . [ و دستهء سعد پسر عباده با مسلمانان مدنى از سوى مغرب وارد مكه شد . ] « 2 » ( 1 ) ورود مسلمانان به مكه هر كدام از دستههاى لشكر از آن راهى كه تعيين شده بود ؛ به حركت در آمدند . خالد و دوستانش ، هر مشركى را كه مانع ورود آنان به شهر مىشدند ، از سر راه بر مىداشتند . كرز پسر جابر فهرى و خنيس پسر خالد ربيعه - كه از سپاه خالد دور افتاده بودند و از راه ديگرى مىآمدند - كشته شدند . و آن عدّه از نابخردان نيز كه اجتماع كرده بودند ، در خندمه با خالد زد و خورد كوتاهى كردند كه با كشته شدن دوازده نفر از آن بتپرستان ، كارزار پايان يافت و بقيه گريختند . حماس پسر قيس - همان مردى كه براى نبرد با مسلمانان مسلح گشته بود و رجز مىخواند ، به خانهء خود فرار كرد و به همسرش گفت : در خانه را بر رويش ببندد . زنش گفت : آن همه ادّعاها و رجزخوانىهايت كجا رفت ؟ ! در جواب گفت : « [ اى زن ! ] اگر رويداد خندمه را از نزديك لمس مىكردى كه چگونه صفوان و عكرمه گريختند ؛ و مسلمانان [ و ابو زيد ، سهيل پسر عمرو هم چون استوانه ] با شمشيرهايشان روبهروى ما آمدند و با يك ضربه دستها و پاها و جمجمههاى ما را مىبريدند و جز فريادهاى نامفهوم قهرمانان و شيران بيشهء مبارزه كه از پشت سر به گوش مىرسيد و صداى
--> محمد چنين آمده است : « . . . و أمرها جميعا ألّا تقاتل و ألّا يسفك دما إلّا إذا أكرهت على ذلك اكراها و اضطرّت اليه اضطرارا . » ( ص 420 ) . . . به هر چهار دسته دستور داد كه جز در وقت ناچارى و اضطرار ، - ابدا - جنگ نكنند و خون نريزند . ( 1 ) - كداء مانند سماء ، كوهى است بالاى مكه . . . ( 2 ) - ابن هشام ، ج 2 ، ص 344 ، حيات محمد ، ص 420 .